باران نفس مامان و باباشباران نفس مامان و باباش، تا این لحظه: 13 سال و 4 ماه و 23 روز سن داره

نخودی من و باباش

من دخترم...

من از نسل لیلی ام... من از جنس شیرینم... در وجود مادری رشد کرده ام و روزی کودکی در وجودم رشد خواهد کرد... من دخترم... با تمام حساسیت های دخترانه ام... با تلنگری بارانی میشوم... با جمله ای رام میشوم... با کلمه ای عاشق میشوم... با فریادی میشکنم... با پشت کردنی ویران میشوم... ب راحتی وابسته میشوم... با پیروزی به اوج میرسم... هنوز هم با عروسکهایم حرف میزنم... هنوزم هم برایشان لالایی میخوانم... هنوزم هم با مدادرنگی خانه رویاهایم را به تصویر میکشم... هنوزم هم برای شکلات جان میدهم... هنوزم هم با وعده شکلات داروهایم را میخورم... من دخترم... پر از راز... هرگز مرا نخواهی دانست... هرگز سرچشمه اشکهایم را نمی یابی... هرگز مرا نمیفهمی... مگ...
25 آذر 1392

باران به روایت تصویر در پایان شش ماهگی

                         پاهات رو هوا خواب رفتی  اولین باری که انگشت پاتو کشف کردی و تو دهنت مک زدی (5ماه و یک هفته) چه ملچ و ملوچی راه انداخته بودی ما شوشتر بودیم مامان جون ضعف کرده بود واست همون موقع ازت عکس گرفت و واسه بابا فرستادم    اینجا شدیداً سرما خورده بودی و بی تاب می کردی سوزی رو بغل کردی و رو پاهای مامان جون خواب رفتی  اولین باری که به این شکل خوابیدی بعد از اون همیشه این شکلی می خوابی    وقتی غر غر می کنی فدای اون ابروهات &n...
22 آذر 1392

شش ماهگی دخملم

دختر عزیزم بارانم ششمین ماهگردت مبارک شش ماه پیش در چنین ساعتی خدا موهبت الهی خود رو نصیب ما کرد و فرشته ای از آسمان ملکوتی خود به ما امانت داد که ما نامت را باران نهادیم تا گل وجودت زندگی ما را عطر آگین کند گل وجودم تو قلب منی که شش ماه است در بیرون از بدن من می تپی نازنینم نی سالگیت مبارک و در چنین لحظه ای 1:15 متولد شدی ...
22 آذر 1392

چند روز مانده به پایان شش ماهگی

سلام دخترم  سلام بارانم الان که دارم برایت می نویسم ساعت نزدیک 12 نیمه شب دوشنبه 18آذر است و تو روی پاهای من آسوده آرمیده ای و من با تکان آهسته پاهایم تو این آرامش را برایت دو چندان می کنم نازنینم که این روزها بقدری شیرین و شیطون شدی که با هر لبخندت خستگی رو از تم مامان و بابا میبری و خنده و شادی رو به ما هدیه میدی مامان چند روزه بهت پوره میدم اول پوره هویج رو امتحان کردم که زیاد استقبال نکردی دو روز دادم و امروز هم پوره کدو حلوایی دادم که با کلی ذوق و لذت خوردی وقتی قاشق رو می آوردم به سمتت خودت دهنت باز میکردی و با لذت میخوردی فدای اون لبای غنچه شده ات برم بدون مامان و بابا عاشقت هستن چون تو ثمره عشق مایی ...
18 آذر 1392

شیرین کاری های دخملم

دخترم باران سلام امروز جمعه 15 آذر 92 هست و شما امشب به تنهایی تونستی غلت بزنی و از رو شکم به روی کمر بشی فدات بشم که چقدر منو بابایی ذوقتو کردیم آلان شما 5 ماه و 23 روز داری وخیلی هم شیطون بلا شدی یه لحظه آروم و قرار نداری مگر وقتی میخوابی همش دستو پا میزنی و تند تند پاهاتو بالا میبری و میکوبی زمین جدیدا دستاتو تو هم گره میدی و هی از سمت شکمت میبری سمت دهنت   و میخوای دس دسی کنی از شیرین کاری های دیگت موقع غذا خوردن. که اولا همش دستت تو قاشق و دوما سیر که میشی غذا رو پوف پوف میکنی از دهنتو قاشق می‌ریزیم بیرون مامان فدات بشه هنوز نمی تونی سینه خیز بری ولی گاهی کمی به سمت عقب میری و یا به کمک ما کمی به سمت جلو ولی زو...
15 آذر 1392
1